باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

نخودی من و باباش

هفت ماهگی سخت

سلام دختر نازنینم ماشالا ماشالا واسه خودت خانمی شده عزیزم مامان از تنبلیش بعد از یک ماه اومده وبلاگ دخترشو آپدیت کنه البته شما هم خیلی شیطون و بازیگوش شدین و مامان فرصتش کم شده امروز جمعه 18 بهمن و الان ساعت 23:10 و شما کنار من در آرامش خوابیدی مامان قربون صدای نفسات بشه چند روز بیشتر تا پایان 8 ماهگی باقی نمونده و شما به زودی 9 ماهه میشی دلبندم ولی همچنان از دندون خبری نیست و نه سینه خیر میری و نه چهاردست و پا،  البته ژستشو میگیری و روی چهار دست و پا می ایستی ولی موقع حرکت پاهات سر میخوره ولی با همین وضعیت هم روی همه چیز شیرجه میزنی تا بگیریش خصوصن سر سفره غذا قابل کنترل نیستی به قول بابا حمید بخاطر همین غذا هم که شده راه...
19 بهمن 1392

باران از هفت ماهگی تا هشت ماهگی به روایت تصویر

    باران در نمایشگاه اسباب بازی  با ننه جون خواب یک فرشته عاشق حمام و آب بازیه نفس مامان شوماخر من   ثبت یک بوسه ! دوستان باران                     از بالا از راست به چپ: صبا ، آنیتا ، علی ارغوان ، متین ، آرش باران ، رستا , نیلای   و اما غذا خوردن مستقل باران و کثیف کاری هاش       ...
19 بهمن 1392

باران در شش ماه و 2 هفتگی

 سلام دختر مهربانم الان که دارم برات می نویسم ساعت 1:20 بامداد روز چهارشنبه 18 دی ماه است این چند وقته هوا خیلی سرد شده و خیلی هم آلوده ست ماشالا شما روز به روز بازیگوشتر و هوشیارتر میشی ولی هنوز نه سینه خیز میری نه چهار دست پا ولی همینطوری به حد کافی نیاز به مراقبت داری وقتی بابا از سر کار برمیگرده و کلید میندازه به در شما سریع سرتو برمیگردونی سمت در و مثل بچه گنجشککی که مادرشو دیده تند و تند بال بال میزنی و ذوق زده و هیجان زده هستی قربون اون خنده خوشگلت برم این روزا دوس دارم لحظه لحظه زندگیتو فیلم بگیرم مبادا لحظه ایش از خاطرم بره عزیزم تمام زندگی ما تو شدی نفسمون به نفست بنده فقط این چند وقته دقیقا از شب یلدا به بعد م...
18 دی 1392

واکسن شش ماهگی

سلام. بارانم بالاخره روز اول دی ماه واکسن 6 ماهگیت رو زدی مامان قربونت بشه الهی که رو تخت بهداشت داشتی د د د میکردی واسه خودت که خانمه واکسنتو زد بمیرم برات که من طاقت ندارم کنارت بایستم همیشه بابایی پاتو میگیره سریع اومدم بغلت کردم تا قطره فلجت رو هم بخوری  عزیزم زود آروم شدی ولی تا یادت می یومد یا دردت می گرفت نق نق میکردی قبل از واکسن بردیمت برا پایش که ماشالا 7500 وزنه بود 71 هم قدت نسبت به 10 روز پیش 200 گرم اضافه کرده بودی
3 دی 1392

شیرین کاری و شیرین زبانیهای دخترک

سلام زندگی مامان الان سه روز که یاد گرفتی میگی اَ دَ دَ دَ.... اینقدر  قشنگ میگی و لباتو غنچه میکنی و باز و بسته میکنی که با هربار تکرار می خوام بخورمت روز به روز که میگذره قشنگ مامان شیرین زبون تر و بامزه تر میشی الان با کمک مامان و بابا میشینی و با اساب بازیهات بازی می کنی اگه من کنارت باشم 1ساعت با اسباب بازیهات بازی میکنی و از خودت صدا در میاتری و گاهی نگاه ما میکنی و وقتی صدات می کنین سرتو بالا میاری و میخندی انشالا که میشه لبت خندون باشه دخترکم سلام زندگی مامان الان سه روز که یاد گرفتی میگی اَ دَ دَ دَ.... اینقدر  قشنگ میگی و لباتو غنچه میکنی و باز و بسته میکنی که با هربار تکرار می خوام بخورمت روز به روز ...
1 دی 1392

ششمین ماهگرد دخترم

سلام همه وجود مامان امروز با کلی تاخیر می خوام عکسای تولد شش ماهیگت رو بزارم پنجشنبه دو هفته پیش ششمین ماهگرد و تولد نیم سالگیت بود با تمام وجود خوشحالم که در کنارمی چون از وجود توست که مادر بودن من معنا پیدا میکنه سلام همه وجود مامان امروز با کلی تاخیر می خوام عکسای تولد شش ماهیگت رو بزارم پنجشنبه دو هفته پیش ششمین ماهگرد و تولد نیم سالگیت بود با تمام وجود خوشحالم که در کنارمی چون از وجود توست که مادر بودن من معنا پیدا میکنه عزیزم شما در یک عملیات انتحار شیرجه زدی توی کیک که تمام دست و آستینت کیکی ش تا اومدیم عکس العمل نشون بدیم دستتو مالیدی به جوراب شلواریت و بعد هم شروع کردی به لی...
1 دی 1392

اولین روز زمستانی دخمل

امروز یکشنبه اول دی ماه و اولین روز زمستان و آغاز فصلی جدید برای توست دیشب شب یلدا و طولانی ترین شب سال ما ایرانی ها بود عزیزم اولین یلدات مبارک امیدوارم شادیهایت همیشگی و چون یلدا طولانی باد دیشب بمناسبت اولین یلدای شما منو بابایی واست میز یلدا چیدیم و شما هندونه کوچولومونو گذاشتیم وسطش امروز یکشنبه اول دی ماه و اولین روز زمستان و آغاز فصلی جدید برای توست دیشب شب یلدا و طولانی ترین شب سال ما ایرانی ها بود عزیزم اولین یلدات مبارک امیدوارم شادیهایت همیشگی و چون یلدا طولانی باد دیشب بمناسبت اولین یلدای شما منو بابایی واست میز یلدا چیدیم و شما هندونه کوچولومونو گذاشتیم وسطش دیشب خانواده خاله محبوب مهمان ما بودن که خیلی خو...
1 دی 1392

من دخترم...

من از نسل لیلی ام... من از جنس شیرینم... در وجود مادری رشد کرده ام و روزی کودکی در وجودم رشد خواهد کرد... من دخترم... با تمام حساسیت های دخترانه ام... با تلنگری بارانی میشوم... با جمله ای رام میشوم... با کلمه ای عاشق میشوم... با فریادی میشکنم... با پشت کردنی ویران میشوم... ب راحتی وابسته میشوم... با پیروزی به اوج میرسم... هنوز هم با عروسکهایم حرف میزنم... هنوزم هم برایشان لالایی میخوانم... هنوزم هم با مدادرنگی خانه رویاهایم را به تصویر میکشم... هنوزم هم برای شکلات جان میدهم... هنوزم هم با وعده شکلات داروهایم را میخورم... من دخترم... پر از راز... هرگز مرا نخواهی دانست... هرگز سرچشمه اشکهایم را نمی یابی... هرگز مرا نمیفهمی... مگ...
25 آذر 1392

باران به روایت تصویر در پایان شش ماهگی

                         پاهات رو هوا خواب رفتی  اولین باری که انگشت پاتو کشف کردی و تو دهنت مک زدی (5ماه و یک هفته) چه ملچ و ملوچی راه انداخته بودی ما شوشتر بودیم مامان جون ضعف کرده بود واست همون موقع ازت عکس گرفت و واسه بابا فرستادم    اینجا شدیداً سرما خورده بودی و بی تاب می کردی سوزی رو بغل کردی و رو پاهای مامان جون خواب رفتی  اولین باری که به این شکل خوابیدی بعد از اون همیشه این شکلی می خوابی    وقتی غر غر می کنی فدای اون ابروهات &n...
22 آذر 1392